بهاء الدين محمد بن مؤيد بغدادي
354
التوسل إلى الترسل ( فارسى )
و اوعدتنى حتى اذا ما ملكتنى * صفحت و صفح المالكين جميل بعد از آنكه دو روز شرف مثول پيش بارگاه و وصول مجلس مبارك ( شد و غمهايى كه « 1 » ) صورت آن كالنقش فى الحجر بر صحيفهء دل منقش شده بود بواسطهء شراب جانافزاى ( در آن خدمت « 2 » ) روحپرور از صحيفهء دل محو گشت ، و مقدماتى كه منتج ناخوشدلى و تصوراتى كه رابطهء محنت بود بايجاب و قبولى كه ( بر كرم « 3 » ) فرمود از خاطر مسلوب شد ، و چون از جنس سرمايهء خويش فصلى راندم در حق من خاصه نوعى اعزاز فرمود كه ( مذلت غرض « 4 » ) در جوهر دلجوى باقى ماند « 5 » ، ( شعر ) آن شد كه ز گردش فلك مىگفتم * گر هست غمى مونس و همخوابهء ماست و دل از غايت شادى اين تمنى آغاز نهاد « 6 » يا ليت قومى يعلمون بما غفرلى ربى و جعلنى من المكرمين ، و خاطر بوجه ترنم گفتن گرفت « 7 » يا طالع السعد اطلع وجهك الحسنى « 8 » ، و اعادت اين سعادت و فتح باب اين فتوح را وسيلت جز شفقت بىدريغ و عنايت بر كمال و تربيت بىقصور مجلس عالى خداوندى صاحبى اجلى كبيرى عالمى عادلى صدر الدنيا و الدينى نظام الأسلام و المسلمينى قوام الملكى خواجهء جهان « 9 » دستور صاحبقرانى اعز الله انصاره و زين بمثله امصاره نبود ، صاحب صدرى كه جز او را بر اطلاق خواجه نتوان خواند ، و عالىقدرى كه مگر او را بحقيقت وزير نشايد گفت ، نه مسرعان اوهام بر شه ره كمال او گذر توانند كردن ، و نه منهيان افهام از حقيقت جلال او خبر توانند داد « 10 » ، با كمال كفايت او بزرگى كه « 11 » بر ديگر هنروران تاوان است ، و آثار مناصحت او بر چهرهء ملك تاوان « 12 » ،
--> ( 1 ) ظ ، حاصل شد غمهايى كه . ( 2 ) ظ ، آن خدمت . ( 3 ) ظ ، بكرم . ( 4 ) ظ ، از مذلت عرض . ( 5 ) ظ ، نماند . ( 6 ) ظ ، نهاد كه . ( 7 ) ظ ، گرفت كه . ( 8 ) ظ ، الحسنا . ( 9 ) ظ ، جهانى . ( 10 ) ظ ، دادن . ( 11 ) ظ ، زائد است . ( 12 ) ش ، تابان .